چند روز اصـرار داشت آدرس بهش بدم بسته پست کنِه و به اجبار منم دادم . 2-3 روز پیش رفت پست . فکر کنم 9 ـُم . و همش منتظر رسیـدن بسته بودیـم. قرار بود کادو اصلی که سوییشرت بوده رو نفرستـه و هِد و شکلات قرارمون بود. اِمروز سرِ موقع رسیدم سرِ کوچـه . آقاءِ زنگ زد نمیدونسـت بلوک فلان کدومـِه . گفتم بدیـد حراست خودم هَم نزدیـکم . خودم رسیدم و ازش گرفتـم . میگفت چی
برچسب:
نویسنده: نگار نیکفر
سال 1397 و بهآرتـون مُبارک ..
اصلا امسال ذوق و حس و حالِ عید و بهار نداشتم . تنها امیدم کلاه قرمـزی بود. 29 ام اومدیم پیشِ خانواده. مهمونیِ زیادی نداشتیم. 80 تومَن عیدی نصیبـم شد فقط . احتمالا میذارم واسِه کوله پُشتیِ گل گُلی . سفره هفت سیـن رو مَن چیـدم . ظاهرش مثِ هر سال . به همه تبریک گفتم شآید زودتـر از اونـآ. عادتِ بدیه شآیـد .. ! قرار بود عیدی واسم ما
برچسب:
نویسنده: نگار نیکفر
برچسب:
نویسنده: نگار نیکفر
دوشنبه 27 فروردین : بالاخره تصمیم گرفتم برم دانشگاه و مدرک لیسانس ـَمُ بگیرم . هوا خنک بود . کوله پشتی جدیدم رو برداشتم و با استرس رفتم ! هنوز پوشش دانشگاه مثِ قبل بود . آزاد بودن انگاری .. رفتم آموزش مدارک دادم و کارت ملی هم پَس گرفتم و 20 تومَن گرفـتن ، مدرکم رو گرفتم و تمام. راحت شُدی بابا ؟ خواهر ؟ بَس که گفتیـن برو بگیـر :|
بعدش رفتـم ارم و کلی هَم عکس
برچسب:
نویسنده: نگار نیکفر